تبليغاتX
برای تنهایی خودم
باز برگشتم سر نقطه ی اول

سلام

 

این پست بر خلاف بقیه ی پست ها میخواستم در مورد خودم بنویسم

 

از شما دوستان خوب تقاضای خوندن این مطلبو دارم و خواهش میکنم که اگه میتونید کمکم کنید

 

من یه پسر 20 ساله دانشجویه رشته ی مکانیک هستم

متاسفانه به مشکلا زیادی برخورد کردم

و به هر طریقی از اونا گذشتم

اما یه چند وقتی میشه که دچار مشکل سختی شدم

(نیاز به جنس مخالف)

آره درست فهمیدی

چه از لحاظ عاطفی چه از لحاظ جنسی سخت زیر فشارم

به خدا اصلا اهل خود ارضایی نیستم

فیلم های مبتضل هم نمی بینم اما نمی دونم چرا اینجوریم

حتما به خودت میگی که چه پسر پررو و بدجنسی

اما باور کنید من اصلا این طور نیستم

...

این روزا اوزام خیلی خرابه

اصلا نمی تونم درس بخونم,نماز بخونم,فکر کنم

این ترم که اومدم دانشگاه اصلا یک صفحه هم درست حسابی درس نخوندم

همش به فکر اینم که یه زن پیدا بشه منو از این نیاز خلاص کنه

هر راهی که شما فکر کنید هم رفتم

یه مدت خودمو زدم به بی خیالی و کلی مسخره بازی میکردم اما هی به خودم میگفتم چرا خودتو گول میزنی داری از چی فرار میکنی

 

یه مدت هم دنبال ازدواج موقت افتادم اما راه به جایی نبردم

تو این کلوب ها به هر زن بیوه ای که میگفتم, میگفت تو هزارمین نفری هستی که این پیشنهادو میدی و برو دنبال کارت

 

تو نت هم این دخترا که برای محبت با آدم دوست میشن همش میخوان براشون شارژ بخری,فقط هم تو زنگ بزنی,هر چی هم میگن بگی چشم

 

یه مدت هم کتاب می خوندم اما اصلا انگیزه نداشتم و سریعا ول میکردم

همش دارم فکر میکنم یه این که چقدر تنها هستم

 

خیلی ها هم پیشنهاد کردن که برم ازدواج دایم کنم اما وقتی شرایطمو گفتم فهمیدن که به درد ازدواج هم نمی خورم

یه دانشجو که بی پول,بی خونه,بی کار که سربازی هم نرفته ,کی دخترشو میده به من

تازه هنوز برای زن گردوندن بچه ام تازه 20سالمه

حالا نمی دونم چی کار کنم

اصلا انگیزه برای هیچ کاری ندارم

فقط فکر میکنم به اینکه چرا من انقدر تنهام...

حالا داستان این روزای زندگیم رو تو نت نوشتم تا بلکه کسی پیدا بشه تا بتونه به من کمک کنه

اگر چه با اون همه تلاشی که کردم این بار هم زیاد امیدوار نیستم

اما تنها راهی میدونستم که راحت حرفه دلمو بنویسم

منتظر نظرای گرمتون هستم

موفق باشید

یا علی

.

.

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 16:35  توسط هانی | 
 

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها تو سینه ی من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قـفـسم

من واسه آتیش زدنت یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوسله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهــــــای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدمه شکسته تن

 

آهــــــای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدمه شکسته تن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 8:1  توسط هانی | 
کوه رو میذارم رو دوشم        رخت هر جنگو می پوشم

موج و از دریا میگیرم            شیره ی سنگ رو میدوشم

میارم ماه رو تو خونه           میگیرم باد و نشونه

همه ی خاک زمین رو            می شمرم دونه به دونه

اگه چشمات بگن آره            هیچکدوم کاری نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:18  توسط هانی | 
شکفتی همچو گل در بازوانم

درخشیدی چو می در جام جانم

به بال نغمه آن چشم وحشی

کشاندی تا بهشت جاودانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:59  توسط هانی | 
به امید نگاهت ایستادن

به روی شانهایت سر نهادن

خوش تر از این آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:19  توسط هانی | 
درون سینه آهی سر دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم

همی دانم دلی پر درد دارم

 

امیدوارم براتون قشنگ باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:43  توسط هانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
این وبلاگ برای یه مرد تنهاست
من هانی
دانشجوی مکانیک
20ساله
امیدوارم از وبم خوشتون بیاد
یا علی

نوشته های پیشین
دی 1388
پیوندها
غربت باران
اينجا به جز درد و دروغ همخانه‌اي نبود
روزنگار فرشته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM